تبليغاتX
اون برمیگرده...برمیگرده




بی رحمانه ترین دروغ ها اغلب با سکوت گفته می شود.

امرسون


خداوندا.................

می دانی و آگاهی که عاشقانه عاشق هستم

 وکمکم کن تا آنکس که دوستم دارد را دوست داشته باشم.

به کسی وفادار باشم که صادقانه به وفا احترام بگذارد.

به من بیاموزتابتوانم بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند

به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگزتبسمی بر لبم ننواختند.

به من بیاموز که ببخشم در حالی که دلم پر از نفرت است از دستشان

ومحبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند.

+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 20:59 توسط مهدی |



به شقايق سوگند که تو برخواهي گشت

 من به اين معجزه ايمان دارم ...

 " منتظر بايد بود تا زمستان برود، غنچه ها گل بکنند ... "


~~~



به خودم چرا ! اما دگر به تو  نمي توانم دروغ بگويم!


مي دانم بر نمي گردي!


مي دانم كه چشمم به راه خنده هاي تو خواهد خشكيد!


مي دانم كه در تابوت ِ همين ترانه ها خواهم خوابيد!


مي دانم كه خط پايان پرتگاه گريه ها مرگ است!


اما هنوز كه زنده ام!


گيرم به زور ِ قرس و قطره و دارو،


ولي زنده ام هنوز!


پس چرا چراغه خوابهايم را خاموش كنم؟


چرا به خودم دروغ نگويم؟


من بودن ِ بي رؤيا را باور نمي كنم!


بايد فاتحه كسي را كه رؤيا ندارد خواند!


اين كارگري، كه ديوارهاي ساختمان نيمه كاره كوچه ما را بالا مي برد،


سالها پيش مرده است!


نگو كه اين همه مرده را نمي بيني!


مرده هايي كه راه مي روند و نمي رسند،


حرف مي زنند و نمي گويند،


مي خوابند و خواب نمي بينند!


مي خواهند مرا هم مرده بينند!


مرا كه زنده ام هنوز!


ولي من تازه به سايه سار سوسن و صنوبر رسيده ام!


تازه فهميده ام كه رؤيا،


نام كوچك ترانه است!


تازه فهميده ام،


كه چقدر انتظار آن زن سرخوش زيبا بود!


تازه فهميده ام كه سيد خندان هم،


بارها در خفا گريه كرده بود!


تازه غربت صداي فروغ را حس كرده ام!


تازه دوزاري ِ كج و كوله آرزوهايم را


به خورد تلفن ترانه داده ام!


پس كنار خيال تو خواهم ماند!


مگر فاصله من و خاك،


چيزي بيش از چهار انگشت ِ گلايه است،


بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر مي ميرم،


كه دل ِ تمام مردگان اين كرانه خنك شود!


ولي هر بار كه دستهاي تو،


ورق هاي كتاب مرا ورق بزنند،


زنده مي شود


و شانه ام را تكيه گاه گريه مي كنم!


اما، از ياد نبر! بيبي باران!


در اين روزهاي ناشاد دوري و درد،


هيچ شانه اي، تكيه گاه ِ رگبار گريه هاي من نبود!


هيچ شانه اي!?

+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 9:1 توسط مهدی |



واژه هایم رنگ باران دارد وقتی از تو مینوسم

قلبم خیس دلتنگی است وچشمانم طوفانی


~~~~

یک روزی یک آدمی می‌آید و تمام قوانین زندگی تان را به هم می‌ریزد


اگر خدا دوستتان داشته باشد، آن آدم را می‌بینید.می‌بینید و عاشقش می‌شوید

و اگر خدا خیلی دوستتان داشته باشد ؛ این عشق را همراه می‌کند

 با درد با غم ؛
غمی عمیق و دردی سهمگین

و دنبال این چنین آدمی، 4 بار که سهل است، من چهارصد هزار بار میروم!

برچسب‌ها: عشق, love, شعرهای عاشقانه, شعرهای دلنشین و احساسی, قوانین زندگی
+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 10:47 توسط مهدی |




هر چی مهربونتر باشی، بیشتر بهت ظلم میكنند

هر چی صادق تر باشی، بیشتر بهت دروغ میگن

هرچی خودتو خاكی تر نشون بدی، واست كمتر ارزش قائل میشن

هر چی قلبت رو آسونتر در اختیار بذاری، راحت تر لهش میكنن

و اگر بدونند كه منتظری و بهشون احتیاج داری ، اندازه یه دنیا ازت فاصله میگیرند.


+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 11:8 توسط مهدی |



خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 12:21 توسط مهدی |




هرچند نمی دانم خواب هایت را با که شریک می شوی

اما هنوز شریک تمام بی خوابی های من تویی ، فقط به سلامتی تو


فقط به سلامتي "تو
"

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 20:4 توسط مهدی |



خواســـــــــتـَـن همیـــــــشــﮧ

تــَـــــــــوانستن نیـــــــــــــــــــــــــــست...

گـــــــــاهـے خواستن;

داغ بـزرگــــــــــے است،

کــﮧ تا ابـــــــــد بـر دلت مــــــے ماند...

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 10:19 توسط مهدی |




خـُداونــــــــدا . . .


جـای سوره اے به نـام " عــِشق " در قرآنت خالے است. . .

کـﮧ اینگونه آغاز شَود :

وقــَسم به روزے كه قــَلبت را میشكنند و جز خـُدایت مَرهمے نخواهے یافت !


+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 22:32 توسط مهدی |



خوشبختی ام را گم گرده ام
توی کوله پشتی دوران 17 سالگی
لای کتابهای نخوانده دبیرستان
کنار باجه تلفنی که مهربانتر از هر همراه اول و آخری بود
و تمام کسانش در دسترس
و شاید پشت نگاه تو که یادم نیست در کدام اصلی یا فرعی گمت کردم
اصلا چه فرقی میکند !!؟
بازی کسل کننده ایست خوشبختی
میخواهم از اینجا تا تمام زندگیم را آدامس بجوم
و گاهی پوزخند به هر آنچه که شما خوشبختی می نامیدش...

+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 12:53 توسط مهدی |



نفسی دعــــــــــــــا بخوان از ته دل... پی قافیه نبــــــــــــــاش..
حرف دل خود شعری است که خدا خدای آن قافــــــــــــیه است
و تمنای نگاهت وزنش و غمی به وسعت مشرق زمین مفهومـش
راستی گریــه یادت نرود شعر بی موسیقی بیـــــــــــمار است...

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 12:48 توسط مهدی |



دوستت دارم ای تک رویای زندگی من     

 


 


 


 


دوستت دارم ای تنها عشق من  تو تک چراغ زندگی منی 


 


 


با من بمان تو آن تک واژه زندگی من هستی


 


 


دوستت دارم ای تنها عشق من تو  تک خوشی زندگی منی


 


 


با من بمان تو آن تک عشق زندگی من هستی


 


 


دوستت دارم ای تنها عشق من  تو تک کلید خوشبختی منی


 


 


با من بمان تو آن تک یاردوران تنهایی من هستی


 


 


دوستت دارم ای تنها عشق من  تو تک ستاره ی زندگی منی


 


 


با من بمان تو آن  تک نیاز زندگی من هستی


 


 


دوستت دارم ای تنها عشق من  تو تک امید زندگی منی


 


 


با من بمان تو آن تک آوای زندگی من هستی


 


 


دوستت دارم ای تنها عشق من  تو تک دوست شبهای منی


 


 


با من بمان تو  تک معنی دهنده ’ زندگی من هستی

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 18:6 توسط مهدی |



تو را دوست دارم
در این باران
می‌خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران می‌خواستم
می‌خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم…

 

تحفه ای از احمدرضا احمدی بیرجندی

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 18:6 توسط مهدی |



باز باران با ترانه ... می خورد بر بام خانه ...

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟


روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟


** ** **

یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟


خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟


* * *


کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز


یاد باران رفته از یاد , آرزوها رفته بر باد


* * *


باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ٬


بی بهانه شایدم٬ گم کرده خانه !

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 9:4 توسط مهدی |



قطار می رود....

تو می روی.....

تمام ایستگاه می رود............

و من چقدر ساده ام که سالهای سال ،در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!

+ نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 11:2 توسط مهدی |



يك سال ديگه گذشت....
 بايد صفحه سفيد ديگري كه پيش روي من گذاشتند پر كنم....
 خدا كند سال رو سفيد باشم و صفحه‌ام را كم غلط تحويل بدهم....
امیدوارم سال بعد پیش عشق ابدی ام باشم...
هر سال به این امید تولدم میگذره امسال هم بگذره...
به امیده اینکه عشقم برگرده...برگرده و واسه همیشه کنارم باشه...
با همه وجودم دوستت دارم و برا پنجمین سال روزه تولدم تنهام...خیلی تنها....

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 10:0 توسط مهدی |



تو را آرزو نخواهم کرد، هیچ وقت!

تو را لحظه ای خواهم پذیرفت که


خودت بیایی،


با دل خود،


نه با آرزوی من...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 11:17 توسط مهدی |



سلام بهنازم،خوبی؟هرچقد سعی میکنم دیگه مطلب نزنم و

 راحتت
بزارم اما این دل صاحب مرده نمیزاره!نمیتونه!

مجبور شدم امروزم
بیام برات بنویسم،ببخشید که زیره قولم زدم

بهنازم؟دلم برات خیلی تنگ شده خیلی زیاد


 بیشتر از این وقتت رو نمیگیرم چون میدونم انقد ازم
متنفری

 شایدم دوستت دارمای منو فحش میشونی!

فقط بدون این رسمش
نیست! این آخره نامردیه بهناز

میفهمی؟آخره نامردی،بیخیال!

با زبون روزه
نباید ناله کنم تا خدای نکرده اتفاقی برات نیفته

من بخشیدمت
بخاطره همه کارات،فقط برگرد

 دارم دق میکنم،بهناز
برگرد،برگرد.

مهدیت داره نابود میشه،من بدون تو میمیرم بهناز



تو را هرگز آرزو نخواهم کردم... هرگز... چون محال میشوی 

مثل همه ی آرزوهایم...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 11:10 توسط مهدی |




از همان روز اول خدا تو را به من داد ، عشق تو را در قلبم مثل رازی پنهان قرار داد سالهایی نیز که تو نبودی اما عشق تو بود قلبم پر از آرامش و عشق و محبت بود میدانستم یکی مثل تو به این دنیا آمده و در راه است ، و این دل من است که خودش میداند و چشم انتظار است لحظه ی به دنیا آمدن تو ، لحظه شکفتن غنچه ای است در میان گلبرگ های سرخ قلبم که گلستان میکند باغ وجودم را در لحظه آمدنت دنیا به سوی تو مینگرد تا لحظه شکفتن زیباترین گل را ببیند و آمد روزی که که یک قلب عاشق مثل قلب من این گل زیبا را از شاخه اش بچیند و در گلدان وجودش بگذارد!،خدایا هر چه آفریدی برایم یک طرف ، این فرشته ی زیبا را که به من هدیه دادی یک سوی دیگر،آرزوی من همیشه همین سو بوده ، این فرشته ی زیبا از آغاز تولدش در قلب من بوده،که اینگونه قلب من در روز میلادش پرتپش و شاد است ، هر تپشش فریاد عشق و آواز است،که میزند با هر تپش فریاد عشق، عزیزم تولدت مبارک ،هدیه من به تو یک دنیا عشق!

>_>_>_>_>_>_>

سلام،با اینکه به خودم قول داده بودم دیگه چیزی ننویسم ولی نتونستم طاقت بیارم .... 13تیر تولد عشق اول و آخرم > بهنازه عزیز مبارک .... با همه وجودم دوست دارم و منتظره برگشتنت هستم....

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 19:20 توسط مهدی |



یادم باشد...

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد .

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد .

یادم باشد که روز و روزگار خوش است ، 

وتنها دل ما دل نیست .

یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم ، 

و از آسمان درسِ پـاک زیستن .

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...

یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند . 

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان .

یادم باشد زندگی را دوست دارم . 

یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی

قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم .

یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم .

یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود .

یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم .

یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم . 

یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت . 

یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود . 

یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود . 

یادم باشد قلب کسی را نشکنم .

یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد .

یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم . 

یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد ..

یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست .

یادم باشد که آدمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند . 

یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات ...

+ نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت 17:28 توسط مهدی |



سلام

امروز 11/2/90 هستش! دیروز و پریروز اتفاقای زیادی واسم افتاد که همشون رو مینویسم اینجا تا همه بدونن عشق من چطوری کمرم رو شکست و من رو از خودش دور کرد.من پریروز ساعت 9شب راه افتادم و بعده 9ساعت 6صبح رسیدم به شهر عشقم ، بعده اینکه رسیدم اونجا رفتم 1-2ساعت داخل ترمینال نشستم و ساعت 8 راه افتادم به سمت دانشگاه محل تحصیل عشقم که حوالی شهر بودش و تا اونجا برسم ساعت 9شد.از 9 تو سالن و بیرون قدم زدم و نشستم و چشم به راه این موندم که عشقم بیاد و اجازه بده که حرفامو بهش بزنم . ساعت شد 11 و نیومد،1ظهر شد نیومد،گرسنه بودم رفتم ساندویچ گرفتمو از ترس اینکه نکنه بهناز بیاد و بره و من نبینمش ننشستم اونجا و بدو بدو اومدم داخل دانشگاه و اونجا خوردش،اصن نفهمیدم چی خوردم و چی بود ! خلاصه بازم رفتم داخل و بازم منتظر موندم! خسته شده بودم،پاهام درد میکرد و نه میتونستم راه برم نه میتونستم بشینم،ساعت 5رو گذشته بود که بهناز اومد،با دوستاش بود،خوشحال و شاد و شنگول!انگار همه چی براش خوب و عالی بود! خوشحال شدم،خودمو ازش پنهون کردم تا نکنه حالش بد بشه و نخواستم پیش دوستاش خدای نکرده بد بشه واسش! رفت سره کلاس ! از یه خانومی خواهش کردم که برن سره کلاس ایشون و بهش بگن که یکنفر بیرون از کلاس و تو سالن منتظرشه! این خانم لطف کردن و اینکارو برا من انجام دادن! بهناز مث آدمایی که از تاریکی میترسن اومدن از گوشه دیوار سالن یه نگاه به من انداخت و فرار کرد به سمت دفتر مدیر گروه که 20قدم اونطرفتر بود! رفت و گفت:این آقا رو نمیشناسم و مزاحمم میشن! من مبهوت مونده بودم! باورم نمیشد! آخه انتظاره دیگه ای ازش داشتم! اون آقای خیلی خیلی محترم اومدن،پرسیدن:چرا مزاحم میشید و از دستم گرفتن و به طرف اتاق راهنمایی کردن! من مونده بودم! یه کلمه هم حرف نزدم! بهناز گفت و گفت و گفت! این مزاحم من میشه! قبلاً هم اومده بودن و شکایت و ... خلاصه بهناز رفت سره کلاس و منم با مدیر گروه دانشکده رفتیم داخل اتاق! اونجا 5نفر بودیم! 2تا مدیر ، 1استاد و یه خانم خوش اخلاق و منطقی که مسئول حراست خانم های دانشکده بودن! براشون از همه چی گفتم،از آشنایی بگیر تا آخرش! از مخالفت های مادرشون و بی معرفتی بهناز...از فراموش کردن من و .... استادی که اونجا بود و واقعاً انسان خوبی بودن +اون 2تا مدیرو اون خانم همگی خیلی باهام حرف زدن! خیلی ، پیش اونا اشکم دراومد ، گفتم من چند ساله به عشق این خانم دارم زندگی میکنم و همه کار واسش کردم و ... گفتن : مشکلش باتو چی هستش؟گفتم:من متاسفانه اول دوستیمون که هیچ حسی بجز دوستی نداشتم به ایشون یه دروغایی بهشون گفتم اونم از روی بچگی و.. ایشون اونا رو بهونه کردن.ولی مشکل ما مادره ایشون هستن که از من خوششون نمیآد ! به من میگن:من به ترک جماعت دختر نمیدمو...بگذریم از اینا.... خلاصه همه جریان رو گفتم،همشون شاهده جنجال بهناز تو سالن بودن! گفتن : بهناز دوست داره؟گفتم: آره خیلی مطمئن این حرف رو زدم! گفتم 1-2ماه پیش هم خودش گفت این که منو دوست داره و میپرسته و.... همشون تعجب کردن! یکیش گفت : مطمئنی؟اگه این شمارو دوس داشت بنظرت اینطوری میکرد؟اجازه نمیداد شمایی که 9ساعت راه رو کوبیدید و اومدید تا باهاش حرف بنید رو اینطوری بازخواست بکنه و اجازه نده حتی سلام بدی بهش؟! شرمم شد ! اما بازم با اطمینان گفتم : نه،اون دوسم داره،اون خیلی دوسم داره خیلی! اینارو گفتم،اشک تو چشام پر شده بود،انقد گریه کردم پیش اونا که چشام داشت از حدقه ش درمیومد! از اونا التماس کردم که کمکم کنن،خواهش کردم ازشون،گفتم که من بهناز رو خیلی دوست دارم،گفتم که من بخاطرش درسم رو خوندم و همه کارایی که میخواست رو انجام دادم و الان اونی شدم که بهناز میخاد! قبل اینکه بیام رفتم زیارت امام رضا و عاجزانه ازش عشقم خواستم که بهم برگردونه،ازشون خواهش کردم که باهاش حرف بزنن! دستم رو گذاشتم رو قرآن گفتم:بخدا اگه بگه دوستم نداره میرم و دیگه هیچوقت مزاحمش نمیشم! استادی که اونجا بود گفت: معلومه که خیلی به قرآن اعتقاد داری و آدم با اعتقادی هستی! گفت : تو مطمئنی که اون دوست داره ولی اومدیم و بهناز دستش رو گذاشت رو قرآن و گفت که هیچ علاقه ای بهت نداره و دوست نداره،اونوق چی؟گفتم:اینکارو نمیکنه،مطمئنم که دوسم داره! اون منو میخاد و ... مدیر گفت : اگه گذاشت چی؟حاضری بری و برنگردی و دیگه نیای سراغش؟گفتم اگه قسم بخوره به قرآن آره،میرم و دیگه برنمیگردم،چشمام خسته شده بود،داشت میسوخت،اون خانم خوش اخلاق که واقعاً خانم باوقار و باشخصیتی بودن ، گفت:نگران نباش من میرم الان باهاش حرف میزنم! اگه احساس کنم که اون واقعاً دوست داره مطمئن باش هرکاری از دستم بربیآد واسه تو و بهناز انجام میدم،اون خانم با یکی از مدیرها رفتن بهناز رو از کلاس صدا زدن و رفتن تو یه اتاق دیگه ای و باهاش حرف زدن...من با یکی از مدیرها نشسته بودیم تو اتاق و اون استاده خوب و خوش اخلاق رفته بودن سره کلاسشون واسه تدریس! 20 دیقه گذشت و بعدش یه آقایی اومدن که حراست دانشگاه بودن! بهناز به اونا گفته بود که من مزاحمش میشم و ... اومد و کارت شناساییم رو ازم گرفت و گفت: بیا بریم اون اتاق بعدش تحویل 110 میدیم و کلی تهدید و... رفتیم اتاق! وارد شدم سلام دادم با اینکه اینهمه....بازم جوابمو نداد...بهناز شروع کرد،هرچی بین ما بود رو گفت،البته اونایی که بیشتر به طرف خودش بود! داد میزد و حرفاش رو میگفت! اون بهنازی نبود که من میشناختمش! هم ظاهرش عوض شده بود هم باطنش ! اگه جامون عوض میشد به ظاهرمم گیر میداد 1 ولی خدارو شکر ظاهره من اونی بود که بهناز خواسته بود ازم ! همه حرفاش رو زد! ساکت موندم ! از شدت فشار عصبی که بهم میومد فک صورتم درد گرفته بود،دندونام درد میکرد ! هیچ حرفی نزدم و ساکت نشستم تا حرفاش رو بزنه ! من خودم گفته بودم که اولش دروغ گفتم بهش،از ایمیل هایی که بهش زدم،از ایمیل هایی که یکی از دوستام(رها)بهش زده بود شاکی بود و میگفت:فکر میکنه من خرم و نمیدونم که اون خودشه ،همینطوری گفت و بهناز گفت و گفت و گفت! حرفاش که تموم شد،گفتم: بهناز میشه من هم حرفامو بزنم؟خیلی تند جوابمو داد: آقای محترم لطفاً با اسم کوچیک منو صدا نزنید ! بغض گلومو گرفت! باورم نمیشد این بهنازه من باشه! شاید نبود ! نمیدونم،هنوزم تو کما هستمو... اون آقایی که از حراست بودن،گفتن:بله،بگو ! همین که شروع کردم بهناز شروع کرد به اعتراض و منو دروغگو بی دین و ... صدا زد و کلی بهم توهین کرد! اون آقائه گفت: اجازه بدید ایشون هم حرفاشون رو بزنن ، گفت: این داره دروغ میگه،همونطوری که قبلاً میگفت ! حراستیه گفت: اگه یه کلمه دیگه حرف بزنی میندازمت بیرون ! اجازه بده حرفاش رو بزنه ! من مات و مبهوت مونده بودم باورم نمیشد به خدا ! همه حرفام یادم رفته بود ! من رفته بودم اونجا پیش بهناز تا حرفام رو بزنم ! اما نه پیش 3نفره دیگه! نه تو اون شرایط ! هر حرفی زدم بهناز یه چیزی بارم کرد! گفتم:از وقتی که رفت تصمیم گرفتم همونی بشم که بهناز میخاد،درس،ظاهر و خیلی چیزای دیگه مخصوصاً دروغ رو اصلاح کردم و شدم همونی که ایشون میخاد! با رفتنش مادرم مریض شد ، بهناز فهمید که مادرم مریض شده و عملش کردن اما یه دونه زنگ نزد بهش تا حالش رو بپرسه،بازم گریه م گرفت،بهناز گفت:اشکهاش رو نگا نکنیدا اینا اشک تمساحه! دنیا رو سرم خراب شد ! سرگیجه داشتم ! حرفام رو گم کردم ! اینکاراش باعث شد من دیگه هیچ حرفی نزنم،گفتم اگه قسم بخورن به همین قرآن که منو دوست نداشتن و ندارن و 1-2ماه پیش به من نگفتن که منو میپرستن و دوست دارن من بدون هیچ اعتراضی میرم و دیگه نمیآم ! بازم شروع کرد به تخریب و... تو قرآن حالیت نمیشه و من تورو به14تا امام قسم دادم و.... و آخره حرفش گفت: به قرآن قسم من هیچ علاقه ای بهشون ندارم و من 2سال پیش و بعده اون جریانا هیچوقت بهش نگفتم دوست دارم! باورم نمیشد! ینی من اشتباه شنیده بودم؟خودشم نه یکبارو 2بار ! شاید خواب دیده بودم،1لحظه هم به این فکر نکردم که بهناز داره دروغ میگه،چون بهنازه من دروغگو نبوده و نیست! خواستم به حرفام ادامه بدم که اون حراستیه گفت که : بس کنید و پاشو بریم تحویل حراست بدمت و... از بهناز پرسیدن : شما رضایت میدید؟بهناز گفت: اگه قول بدن که برن از اینجا و دیگه هیچوقت سراغ من نیآن ، رضایت میدم ! اما باید مطمئن باشم که میره ! باید خودمون سواره اتوبوسش کنیم و بفرستیم بره و..... خیلی دلش سنگ شده بود1 دیگه از احساس و گریه و دوس داشتنش خبری نبود ! نمیدونم شاید دلش با یکی دیگه س! شاید....خلاصه من بدون خداحافظی با اون حراستیه اومدیم داخل خوده حراست که بیرون از دانشکده بود! اونجا 5نفر بودن که همشون حراستی بودن! گفتن:نه ، باید خانواده ش بیان و اگه اون رضایت داد بره ! انگار همه با من دشمن شده بودن ! هیچشکی نفهمی من بخاطره دلم اومدم،بخاطره عشقم،بخاطره اینکه حرفامو بهش بزنم! اما نه ! اونسری هم که اومده بودم اجازه نداد حرفامو بزنم و اینبار هم که....حرفی نزدم...نشستم اونجا بعده 10دقیقه مامان اومد... همون کسی که قبلاً منو پسرم پسرم صدا میزد و آخرش " ترک خر" همون کسی که دوسش داشتم و مث مادره خودم احترامش رو داشتم! ولی واسه من هنوزم همون مادر بود که صداش میزدم مامان ! من ازش گله ای نداشتم، مادر بوده و هست ! خوب جدا از اون بی احترامی ها اگه اینکارارو نمیکرد به مادر بودنش باید شک میکردم! تصمیم گرفتم بهش هیچی نگم و هرچی دوست داره بگه و خودش رو خالی کنه! آخه ناراحتی قلبی داشت و بهناز گفته بود بهم ! ساکت نشستم و هرچی دوست داشت گفت ! بازم حق داشت و اشتباه از من بود ! اما درکم نکرد ! کسی که به یکی میگه:پسرم پسرم باید دردش رو هم بپرسه ازش؟باید بهش توجه کنه یا نه؟اصلاً نپرسید که چرا اومدی و چرا اینکارو کردی ؟! فقط حرفای خودش رو زد و گفت: به شرطی ازش میگذرم که تعهد بده که دیگه اینجا نیآد و مزاحم من و بهناز نشه! گفتم : چشم،نیازی به تعهد هم نیس اما باشه تعهد هم میدم،چون فهمیدم که بهناز دیگه منو نمیخاد ... خوب این رسمشه دیگه! 2روز نباشی فراموش میشی! تعهد رو نوشتم و امضا کردمو انگشت زدم ! بعد تهدیدها شروع شد! از طرف حراستی ها و مامان ! گفتن و گفتن و گفتن! اگه یه باره دیگه بیای دادگاهی میشی و شکایت میکنیم و.... حواسم به اونا نبود،به بهناز نگاه میکردم که بیرون وایستاده بود با دوستش و هیچ عکس العملی نشون نمیداد! پاشدم که برم به مامان گفتم که: من همون کسی هستم که بهم پسرم پسرم میگفتی! الانم به حرمت همون میرم و دیگه هیچوق نمیآم ! داشت حرفاش رو میزد که طاقت نیآوردم بشنوم و زدم بیرون ! انقد حالم بد بود که نمیدونستم کجا دارم میرم ! یه ماشین دربستی گرفتم و مستقیم رفتم ترمینال و همون لحظه ماشین داشت حرکت میکرد ! با اتوبوس 7:30 برگشتم ! من تو مسافرت و تو ماشین هیچوق خوابم نمیبره اما طوری شد که نشستم خوابم برد! 1بود بیدار شدم به این فکر یکردم که بهناز چطور اینکارارو کرد؟چطور حاضر شد حتی جواب سلام منو نده و اونطوری رفتارم کنه و منو بازخواست کنه ! چطور حاضر شد عشق منو به بازی بگیره! چطور حاضر شد کسی که همه چیزایی که ازش خواسته بود و انجام داده بود رو اینطوری از خودش برونه! فشاره عصبی داشت داغونم میکرد! از ساعت 1 تا 5صبح که رسیدیم همش داشتم خودم فحش میدادم و اشک میریختم! کاش نمیرفتم ! کاش بهناز رو دوست نداشتم ! کاش ....... به این فکر میکردم که به خانواده چی بگم؟خانواده ای که با جون و دل و باهمه وجود بهناز رو ازم خواسته بودن و با1000تا امید اومده بودم! به دوستام و کسایی که میدونستن من میرم اونجا ؟! به اونایی که بهم کمک کردن ! مخصوصاً دوست خوبم آقا رستمی! که خیلی بهم کمک کرد و راهنمایی مرد منو! شرمنده شدم پیش همشون ! پیش خانواده م و همه... رسیدم خونه مامانم بیدار شد و اومد تو اتاقم ! گفت: چیکار کردی و ... بخاطره اینکه دلش نشکنه و بهنازی که دوسش داشت و داره پیشش خراب نشه،مجبور شدم دروغ بگم،گفتم:ندیدمش! بهناز از اون دانشگاه رفته ! دیگه هیچ نشونه ای ازش ندارم ! خیلی ناراحت شد،خیلی! به من دلداری میداد! از بهناز و قسمت و خواست خدا و... حرف زد!  گفت:اگه قسمت باشه برمیگرده و اگه دلت باهات باشه خودش میآد،عیب نداره و....اما ندونست که چه بلایی سرم اومده! از بهنازم معذرت میخام که دوباره یه دروغ دیگه گفتم پیش مامانم ! به اون قول دادم دیگه دروغ نگم ولی.... از هیشکی گله ندارم،جز خوده بهناز،مامان رو دوست دارم بخاطره مادر بودنش و از خواهرش هم هیچ گله ای ندارم گرچه ایشون میتونستن کمک بکنن! مشکل خوده بهناز بود که دیگه دلش با من نیست! نه هیچکس دیگه ای! بهناز همونطور که جواب سلامم رو نداد رفت رو خودش رو پنهون کرد که حتی خداحافظی هم باهاش نکنم ... اما بهناز اینو بدون عشق من تمومی نداره! دیگه نمیآم اونجا ! اما از دوس داشتن من هیچی کم نشده و نمیشه! با همه وجودم دوست دارم! آره بهناز ! بازم میگم: با همه وجودم دوست دارم ، کاش حرفام رو میخوند و میدونستبا من چیکار کرده! اما واسه اون دیگه هیچی مهم نیست!!!! از همینجا از همه اونایی که بهم کمک کردن که به عشقم برسم  و راهنماییم کردن و بهم دلداری دادن ممنونم،از همشون ممنونم،آبجی رها،آقا رستمی؛خواهرم،خانواده م و همه اونایی که اسمشون یادم نیس...... من بجز بهناز با هیچ کس دیگه ای ازدواج نمیکنم ، چون نمیتونم بدون بهناز زندگی کنم،کاش خودش اینارو میفهمید! کاش آدما از رو ظاهر کسی رو تخریب نمیکردن و باطنش مهمتر بود! دیگه حرفی ندارم ! خسته م سردرد دارم ! میخام برم استراحت کنم ! صب قبل اینکه خواهرام رو ببینم زدم بیرون و اومدم حرفامو اینجا بزنم تا حرفام عقده نشه واسم! بهناز نزاشت پیش خودش حرفامو بزنم ولی خوشحالم که اینجا رو دارم ... اینجا میتونم حرفامو بزنم و کسی نیست که راهم رو ببنده ! خدایا شکرت بخاطره همه کارایی که برام انجام میدی ! شکرت ! فعلا....

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:31 توسط مهدی |



سلام عشق من

دلم واست تنگ شده ، خیلی دلم واست تنگ شده بهناز

کاش پیشم بودی و حالم رو میدی

کاش میدیدی دیروز با چه ذوق و شوقی آهنگتو پخش میکردم

کاش میدیدی دیشب رو که چندین بار به خط خاموشت زنگ زدم

میدونم دوس نداری من آهنگ بخونم میدونم اما باید حرفامو یه جوری بهت میرسوندم

من به عشق تو افتخار میکنم،به اینکه عاشق توام،به اینکه تو عشقمی

به اینکه دارم بخاطره تو زندگی میکنم،به اینکه چند ساله پات موندم

به عشق خودمم افتخار میکنم که ذره ای کم نشده،آره بهناز افتخار میکنم

این آهنگی هم که واست خوندم درد چن سال نبودنته

به قرآن با همه وجودم رو آهنگت کار کردم،با همه احساسم و عشقم

حرفای دلم رو زدم،امیدوارم گوش دادنی درکم کنی

تو دکلمه ی آخرش انقد گریه کردم تو استدیو که ... میکسره میگفت:بمونه

واسه یه وقت دیگه! اصلا حالت خوب نیس

اما تموم کردم آهنگو با همه اونا،کاش درکم میکردی،کاش...

اومدم لینک آهنگو بزارم که دانلود بگیری اما چون تو ایران بلاگ آپلود کردم

بلاگفا اجازه ثبت رو نمیده،لینک آهنگو میفرستم به ایمیلت

دوستت دارم بهناز،قبل اینکه مهدیت بمیره برگرد،داره نابود میشه...زود برگرد

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 11:48 توسط مهدی |



اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .

اگر واقعا عاشقش باشی ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است .

 اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوا ر است .

 اگر واقعا عاشقش باشی ، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هرکاری بزنید .

 اگر واقعا عاشقش باشی ، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید .

 اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید .

 اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد .

 اگر واقعا عاشقش باشی ، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، واژه تنهایی برایتان بی معناست .

 اگر واقعا عاشقش باشی ، آرزوهایتان آرزوهای اوست .

 اگر واقعا عاشقش باشی ، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید .

 اگر واقعا عاشقش باشی ، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد .

 اگر واقعا عاشقش باشی ، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند .

اگر واقعا عاشقش باشی ، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان  می شمارید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، در مواقعی که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، شادی اش برایتان زیباترین و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست .

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 11:58 توسط مهدی |



بهنازم سال نو مبارک!

منتظره عیدی من باش

----

 برای تو می نویسم

که بودنت بهار و نبودنت خزان سرد است

 

تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کا غذ م

 را نقش سرخ عشق می زند

 

از تو و برای تو می نویسم

 

ای کاش در طلوع چشمهای تو زندگی می کردم

و مثل باران هر روز برایت شعری می سرودم

 

 آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم

 و به شوق تواشک می شدم

 

 و بر صورت مه آلودت می لغزیدم

 

از تو و برای تو می نویسم

ای کاش باد بودم و همه عصر را درعبور می گذراندم

 

 تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوش پیراهنت

 را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد

 

که مرهمی باشد برای دلتنگی هایم و

 ای کاش برای دلتنگی هایم پایانی بود

+ نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 11:55 توسط مهدی |



سلام عشقم،حالت خوبه؟

تو که گذاشتی مارو رفتی،تو که آخره معرفتی

توکه همه بدی هامو دیدی و خوبیامو ندیدی

تو که دوسم داری و بروز نمیدی

تو که زندگی منی

هنوزم دوست دارم،هنوزم عاشقتم،هنوزم منتظرتم

این شعر یادته؟؟؟

من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت و خاری پی شبنم نمیگردم

عشق من؟زندگیه من؟دوست دارم،باهمه وجودم دوست دارم

بی صبرانه منتظرت هستم

راستی پیشاپیش نوروز 90 و سال جدید مبارک

امیدوارم سال جدیدت رو پربارتر و عاشقتر باشی

منم که مث پارسال تو لحظه تحویل سال تورو از خدا آرزو میکنم

میگن:خدا هم عیدی میده! امیدوارم سال بعد پیشم باشی

فعلا...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 11:16 توسط مهدی |



بهناز جان دوباره سلام

یادت باشه که یادمه دوست دارم


+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 11:48 توسط مهدی |



می بخشم کسانی را که هر چه خواستند با من ، با دلم ، با احساسم کردند

و مرا در دور دست خودم تنها گذاردند و من امروز به پایان خودم نزدیکم !

پروردگارا....

به من بیاموز در این فرصت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند.


من....


من از جنس ابرم ،زمستانیم


تو هم می توانی بگریانیم


مرا باغبان ابیاری نکرد


من ان تک درخت بیابانیم


دریغا، دریغاکه من سالهاست


درون غم خویش زندانیم.......


+ نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 8:39 توسط مهدی |



http://spot-of-rain.persiangig.com/image/3/16nol31zg477uuilp2e.jpg

با گوشه ی انگشت اشاره اشک هایم را پاک می کنم

می خندم

می نویسم:

یک کوچه باغ کم عبور . یک عصر مطبوع تابستان. پر از عطر و رنگ و حادثه

بغض می کنم

یاد نگاه آخرت می افتم

سری که به زیر انداختی

اشک هایم بی اراده می ریزند

با گوشه ی انگشت شست دست راست می گیرمشان

چشمانم را می بندم و باز می کنم

لبخندی کنار لبهایم می کارم

دوباره به برگه خیره می شوم و ادامه می دهم

کوچه باغی که تو را می طلبد.فقط! آن قدر باریک می شود که شانه هایمان به اصطکاک اجباری تن دهند

گلویم تیر می کشد

هنوز جای دستانت که به دور انگشتانم حلقه شد یخ می کند

چند قطره اشک روی برگه می افتند

تساصلی به پاک کردنشان نشان نمی دهم

لب می گزم و به کتاب به جا مانده از تو نگاه می کنم

حکایت اش را مرور می کنم

قلم در دست می چرخانم و با دست چپ- انگشتان اشاره و شست- اشک از کنار هر دو چشمم جمع می کند

دوباره شروع می کنم

هر قدمت راوی یک مهربانی یک رازداری یک اعتماد محکم یک بودنِ...

نبودنت در سینه ام آتش می گیرد

گریه بی گدار پخش می شود روی صورتم

دستم را با قلم می کوبم روی برگه ی سفید

جای به جای سفید و خالی برگه را سیاه می کنم

به اندازه ی تمام نبودنت

اما انگار یک نقطه هم پر نشده

قلم روی کاغذ سر می خورد

دستانم روی صورتم را می پوشانند

آخرین سکوتت شانه هایم را می لرزاند

متن نا تمام ماند

کوچه ای که تو را می خواند به آرزویش نرسید

این وسط احساس من هم میان برگ های نیمه جان روی زمین کوچه گم شد...
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 8:49 توسط مهدی |



خدایا!

دلتنگ شده ام به اندازه ی آسمانت!

دیروز آرزو داشتم می توانستم دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد

اما امروز.....

دلتنگم ..... دلتنگ تو ... دلتنگ عشق ابدی ام

و باز دلتنگم ...

دلتنگ او که بدون هیچ دلیلی چشمانم را خیس کرد و رفت

دلتگ آنکسی که با همه ی دوست داشتنش تنهایم گذاشت

دلتگ کسی که دوستش دارم .. دلتنگ بهنازم هستم،دلتنگم خداااا

اما او می آید .... می آید .... می آید ....

و آنروز نزدیک است ... ... ... ...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 9:35 توسط مهدی |



بازم میگم

اون برمیگرده ...

سلام بهنازم ، حالت بهتره ؟ خوبی ؟

دیگه نمیخای باهام حرف بزنی؟

نمیخای قسمم بدی که برم؟

نمیخای بگی که مریضی !! راستی عزیزم معده دردت خوب شد؟

من باعثش شدم ! منو دیدنی عود میکنه نه ؟!!!

بمیره مهدی

راستی بازم  پیش خودت میگی : میپرستمت مهدی ؟!

یا یادت رفته!! ولش فدا سرت عشق من ، بیخیال

دوست دارم با همه ی این کم محبتی هات و مغرور بودنت !

همه میگن:اگه دوست داشت میومد اما من امیدم به اون بالائیه س

و تو دلم افتاده که عشقم میآد ، من مطمئنم میآی

مگه نه بهناز؟تو میای

اینم یه عکس کوشولو واسه عشقم برا تبریک روز ولنتاین

کاش پیشت بودم ... حیف ... ولی امیدم به اونروزیه که پیشت باشم

واسه همیشه

نه 1روز و 2روز ... من تورو واسه همیشه میخام داشته باشم


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 21:9 توسط مهدی |



۸بهمن

تولد ۳سالگی وبلاگم

(کلبه ی من و عشقم >> بهناز )

و ۳سال انتظار مبارک !!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 15:22 توسط مهدی |